من همان کودک ِ چند ساله‌ام...می‌شناسی‌ام؟!

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

آرشیو مطالب

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    برچسب ها

    _بسم رب الحسین_


    محرمت دارد میرسد ...من انگار که یکسال را میدوم تا خودم را برسانم به ماه ِ شما...خودم را جا بزنم به جای یکی از بچه‌های آن خیمه‌های سوخته....موی کوتاه و خاک آلود...صورت ِ آغشته به خاک و دود...لباس ِ سیاه ِ عربی ِ بلند...خیلی کودکم شاید همان سه-چهارسال....بعد با همان کودکی اما چشم‌های آغشته به لون الحزن!می‌ایستم جلوی شما...بدون هیچ حرفی_زل زده به آن دوچشم ِ مهربان ِ شما_اول دست ِ راستم را بالا می‌آورم...زخمش را نشان میدهم...قربان صدقه‌ام میروی...بعد پشت ِ پایم که زخم شده...به آغوشم میکشی و من از نزدیک صدای آن قلب مهربانت را میشنوم...تاپ تاپ ِ زندگی‌اش را ...آقا...آقااا...آقاااا

    میروی...دور میشوی...قلبم نمیکشد...بدو بدو...پای برهنه روی رَمل‌ها میدوم...نباید بروی...نباید تنها بمانیم...میدوم دنبالتان...شاید حتی دستم به آن زره شما هم میرسد...میکشمش...نرو...آقا...نرو...اما سال‌ها پیش سر ِ شما را بوسیده‌اند...این سر میل ِ بریدن داشته...نمیشود نگهتان داشت ..._همه میدانیم..._فقط باورمان نمیشد...



    میروید و ما قرن‌هاست تنهائیم...قرن‌هاست زخم ِ دست و پایمان زده به قلب‌مان...اما کو دو چشم ِ مهربانت که نشانش بدهیم؟

    قرن‌هاست آن کودک نشسته روبروی خیمه‌ی در حال سوختن و زل زده به صحرا...به خاک و خون...انتظار میکشد...فهمیده دیگر برگشتی در کار نیست...اما آدمی همیشه به امید زنده است...شاید برگشتید...شاید دوباره...


    آقا ...بگذار حداقل در خیالم آن کودک ِ تنها باشم...بگذار جای آن کودک تنها اشک بریزم...بگذار از این ابتذال ِ گریه برای دنیا دربیایم!جامه عوض کنم...کودک ِ چندساله‌ای باشم که برای تو گریه میکند...برای دلتنگی‌اش...



    نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 20:41
    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها