به عزمِ مرحله‌ی عشق، پیش نِه قدمی ...

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

آرشیو مطالب

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    برچسب ها

    _بسم رب الحسین_


    روایت ِ اول:

    دیشب با فاطمه حرف میزدم.داشت برایم از ماجرای حرم حضرت عبدالعظیم رفتنش میگفت اینکه دلش میخواسته گریه کند و اتفاق نمی‌افتاده!ولی ناگهان با یک جرقه و یک اتفاق بزرگ برای او _ شاید عادی برای ما_، تجربه‌ی زیارتش از آن زیارت‌های ناب شده!من این دست تجارب آدم‌ها را خیلی دوست دارم.دلم میخواهد پای حرف‌هایشان بنشینم.حتی تعریف کردن ِ این اتصال ِ امر قدسی به قلب ِ ادم‌ها لذت بخش است.بعضی وقت‌ها پابه‌پای آدم‌ها چشم‌هایم تر شده.انگار حسش کرده‌ام...یا حتی اشکم ریخته که کاش من هم تجربه میکردم.

    آدم ها هنگام ِ تجربه‌ی دینی در ناب‌ترین لحظه‌ی خود و در ماکزیمم حالت ِ روحانی هستند.بخشی از وجود ِ ادم بیدار میشود که تا آن لحظه خاموش مانده بود!دست ِ خداوند به جایی از قلب ِ آدم میخورد و آتش میگیرد که انگار هیچ‌ طوفانی قدرت خاموش کردن ِآن شعله را ندارد در این میان وجود ِ ادمی که ظرفیت ِ تحمل ِ انرژی بالای این امر قدسی را ندارد در ظرف ِ اشک آب میشود و بیرون میریزد...


    همه ی ما کم و بیش این حالت را تجربه کرده‌ایم یکی کمتر یکی بیشتر.برای ما آدم‌های عادی که ارتباط ِ خاصی با عالم ِ بالا نداریم شاید چند مرتبه...

    من هم چند مورد دارم دلم میخواهد راجع به بزرگترینشان که نقطه‌ی عطف زندگی‌ام شد حرف بزنم.

    راجع به آن کربلای سخت...شب دوم نجف...خوابی که قبل از کربلا دیدم.خوابی که راجع به "چادر" دقیقا نه حجاب دیدم.

    هرچند وقت یکبار در موردشان بیشتر خواهم نوشت.(تا آنجا که در وصف ِ من گنجد که زبان ِ حقیر و کلمات ِ محدودی دارم.)


    روایت ِ دوم:


    دیروز با مریم که حرف میزدیم یک جمله‌ای گفت خیلی مرا درگیر کرد.هیچ کس به اندازه‌ی کسی که دوستش داریم روی ما تاثیر نمیگذارد!راست میگفت...یک راه ِ ساده و دردسترس اما پوشیده از چشم برای سعادت.

    من آدم‌های زیادی را دوست داشته‌ام.از دوست داشتن ِ برخی خوشحالم اما از دوست داشتن ِ برخی به غایت پشیمان.بعضی اطرافیان آدم را کدر میکنند.من این را همیشه گفته‌ام که یک بار دکتر کرمی گفت بچه‌ها دوستی(همسری) انتخاب کنید که با دیدنش یاد ِ آخرت بیفتین.خیلی حرف ِ بزرگ و عجیبیست.خیلی...هرچقدر تکرارش کنیم کم است...تا به حال چنین کسی را دیده‌اید؟!

    خدایا آنقدر محبت در وجودم قرار ده که محبت عامم را نصیب همه کنم و محبت خاصم را برای کسانی نگه دارم که بزرگ و وسیعند...آنانی که راه مرا در رسیدن ِ به تو هموار میکنند...

    جهتم را به سوی تو مایل میکنند...


    روایت ِ سوم:


    برخی اوقات دنیا و آخرت آنقدر لبه‌ی باریک و سختی دارند که نمیدانی باید چطور حفظش کنی...

    مثل ِ وقتی که نگاه ِمحبت آمیز ِکسی تا عمق ِ قلب دیگری نفوذ میکند اما این نگاه حلال نیست؛حرام است...

    باید خودش را حفظ کند...نگاهش را کنترل کند...آن دیگری چشمش را بدزد که از دریچه‌ی چشم تا قلبش نفوذ نکند...
    دوست داشتن دنیای عجیبی دارد ...ممکن است آبادت کند ممکن است ویرانت کند...

    روایت ِ چهارم:


    دلم نمیخواهد گریه‌هایم را هرکسی ببیند...گریه کردن هم حجاب دارد.باید مقابل ِ دیگران همچون ماده شیر قوی بود و در چهارچوب ِ خانه و نزد ِ محارمت اشک بریزی...میدانی؟


    روایت ِ پنجم:


    درو دیوار هم جان دارند.درو دیوار هم میفهمند...مگر میشود خانه‌ای‌ که در میان ِ ان‌ ذکر ِ اهل بیت رفته و نام ِ خدا تسبیح شده مساوی باشد با خانه‌های دیگر؟درست است به وقت ِ شنیدن ِ روضه‌ی اهل بیت درو دیوار مثل ما اشک نمیریزند اما به قول ِ دکتر حاج ابراهیم گریه‌ی هرچیزی به حسب ِ ذات ِ وجود ِ اوست!

    من اینکه میگویند هرچیزی جای خود را دارد موافقم! اما برایم بعضی چیزها همیشه‌اند!هرلحظه و ثابت...مثلا اینکه روی آن پرده‌ی روشن و سفید ِ خانه‌شان محرم‌ها پرچم ِ مزین به نام ِ امام حسین را نصب میکنند برایم عزیز است.اینکه زن و شوهر هفتگی روضه‌ی دونفری میگیرند برایم جالب است...

    مگر پرچم و روضه فقط برای هیئتند؟!این‌ها حتی باید روی قلب‌های ما هم نصب باشد چه برسد به موعدش روی خانه‌هامان...


    هروقت خودم خانه داشتم ...هروقت درودیوار را متعلق به خودم حس کردم...هروقت...(...نمیدانم...)

    نویسنده : بازدید : 10 تاريخ : شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 20:57
    برچسب‌ها :
    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها